دلنوشته های فاطـــمـــه

به ســایـــه ام نــگــاه کــردم...

دســـت بــه کــمــر ایــســتــاده بــود‏!‏

طــاقــت نـــیــاوردم...گـــفــتــم تــو هـــم از پـــشـــت خـــنـــجـــر بـــزن...‏!‏

گـــفـــت

خـــنــجـــر نـــیــســت...

پــــیـــر شــــدم

ســــال هــــاســــت دنـــبــالــت دویـــدم

**********

خـــدا پــــرســـیـــد.مـــیـــخـــوری یـــا مـــیـــبـــری؟

مـــن گـــفـــتــم مـــیــخـــورم

چـــه مـــیـــدونـــســتـــم

 لـــذت هــا رو مــیـــبـــرنـــد

**********

حـــســــرت هـــا رو مـــیـــخـــورنـــد

بـــه چـــشـــمـــی نـــگـــاه نـــکـــن

اگـــه دروغ خـــواهـــی گـــفـــت

بـــه کـــســـی ســـلـام نـــکـــن اگـــه خـــداحـــافــــظـــی در پـــیـــش اســــت

دســــت کـــســـی را نـــگـــیـــر اگـــه رهـــا خـــواهـــی کرد

بـــه کـــســـی نـــگـــو دوســــتـــت دارم!

 اگـــه قـــراره کـــســـی دیـــگـــه رو دوس داشــــتـــه باشـــه

**********

مــی تـــرســـم زمــــانــــی بــــرســـد

 کـــه تـــمـــام عـــاشـــقـــانـــه هـــایـــم بـــرای تـــو

در دو کــــلـــمـــه خـــلـاصـــه شـــود

بــــــــــرو بــــمـــیـــر

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 22:15 توسط fatemeh|




بـــگــذار اعــتــراف کـنــم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم دلم از سنگ شده

اعتراف می کنم اینک در حسرت روز های شیرین با تو بودنم

بـــاور نـــمـــی کــــنـــم اینک بی توأم

کاش می شد دوباره یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش می شد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

تا دوباره به چــــــشـــــمــــهـــایـــت خیره شوم؛تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

کاش می شد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عــــــاشـــقــــانــــه می شد

بگذار اعتراف کنم ک بدجور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دستهایت تا کی خیره شوم به عکسهایت

هنوز هم عــــــاشــــقــــم عاشق آن ها...نه...هایت..

کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم

کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم

هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو

هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو

هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تورا چــــشــــمـــهـــایـــم را بـــســــتــــم تو را دیدم

باز خواستم بگویم بی خیال... بی خیالت نشدم و با خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم

می خواستم با تنهایی کنار بیایم دلم با تنهایی کنار نیامد

می خواستم دلم را راضی کنم  یاد تو بازم به سراغم آمد

می‏ خواستم از ایــــن دنــــیـــا دل بــــکـــنـــم دل با من راه نیامد

بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست بدجور از نبودنت شاکیست

هر جا هستی برگرد که اصلأ حالم خوب نیست...

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 11:44 توسط fatemeh|



امشب شب قدره


دلم خیلی گرفته


خدایا همه بیمارها و دست تنگ ها رو کمک کن


خدایا خیلی گناه کردیم


قسمت میدم به همین شب عزیز


گناهامون رو نادیده بگیر


سر جوونیمون...سر بچگیمون


دوستان گلم


امشب که فرشته ها درحال نوشتن تقدیرمون هستند؛


آرزو میکنم بهترینها رو براتون بنویسند


در این شبهای عزیز بنده حقیر رو هم فراموش نکنید



راستی امروز تولد وبلاگمه به لطف شما وبم 1 ساله شد

امیدوارم مطالبی که به اشتراک گذاشتم رو دوست داشته باشین
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 0:45 توسط fatemeh|



بخاطر رفتن و رفتن...

و خیس شدن در زیر باران های پاییزی

 بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم...

بخاطر سالها خاطرات تولدت

پاییز را دوست دارم بخاطر تو

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 0:56 توسط fatemeh|



من به همان يک صدم ثانيه نگاهت قانعم


مــن زاد ه ی ســكــوتـــم


هــنـگــامـی كــه خــورشــيـد بـه خــواب رفــتــه بــود


چــراغ هــيــچ خــانــه ای روشـــن نــبــود


مـــتــولــد شــد م


تــنـهـــا مــاه بــه روی مـــن خــنــديــد


سلام دوستای گلم  شنبه 25 خرداد سالروز تولدمه


از الان دعوتید تا 25 خرداد


ممنون از اونایی که تولدمو تبریک گفتن.کادو رو که فراموش نمیکنید


این کیکهای تولدم هم تقدیم به شما نوووووش جونتون





نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 18:36 توسط fatemeh|



برایت یک بغل گندم دلی خشنود از مردم،


برایت یک بغل مریم که مست از وی شوی هر دم،


برایت قدرت آرش که دشمن را زنی آتش،


برایت سفره ای ساده حلال و پاک و آماده،


برایت یک بغل احساس دو بیتی های عطر یاس،


برایت هر چه خوبی هست صمیمانه دعا کردم


سلام دوستان گلم...بیشتر از اونی که فکر کنید خوب بود


انشاالله سال دیگه قسمت همتون باشه برید اعتکاف


برای همتون دعا کردم



نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 0:27 توسط fatemeh|




میدونی چی شد که میخوام برم اعتکاف؟

گفتم بیام یه جا که ببینمت ... اینجا .... مسجد ... خونه خودت

آره اینجا بالاتره ... آره اینجا راحت تر دیده میشی

میدونی چرا ..؟ آخه ... آخه هوا ... هوا

هوای شهر خیلی کثیف شده ... اینقدر کثیف که شاید تو هم

تو هم منو نبینی ... هان .. میبینی؟

این منم ... خسته ...تنها با خودم ... مشغول خودم ... مشغول دیگران

آی خدا..... این پایین همه مشغول کارای خودشونن

این پایین همه چیز ریزه... ریز.... هیچ چی صفا نداره ....

اینقدر که حتی نماز هم صفا نداره ... آره ...باورت میشه ..؟

من نمیدونم عاشقا چه جور نماز می خونن..؟ چند ساله که مکلف شدم... اما ...

اما هنوز عاشق نشدم... میگن عاشقات خیلی نازن.. دلاشون بهاریه.....

همش بارون دارن ... ابراشون از دریای تو پر میشه ....

کاش یه روز منم عاشق بشم... مثل ... مثل اونایی که تو نمازاشون برات گریه میکنن

مثل آقای بهجت .. چقدر بهجت داشت ..؟ چقدر راحت بود مثل اینکه کاری جز تو نداره

آره میگفت کسی که گناه نداره غم نداره ...همه چی بهش میدن ..

راضیش میکنن ... اونقدر میدن که بهشت رو تو همین دنیا میبینه...

اگه نبینه که نمیشه .... بهشت مال توست.... حال توست ...

مردم میگن فلانی چه حالی داره... بهش غبطه می خوریم..

چه خوب با خداش حرف میزنه .... چقدر جدا شده .. هیچ چی نمیخاد..

آخه همه چی بهش دادن ..آره همه چی ...

بیا بشین ... بشین اینجا ... اینجا اعتکافه ........

به خدا همه چی میدن ... دستاتو بالا بگیر داره بارون میاد...

خدا داره بارون رحمتشو میریزه .... بزار خیس بشی ...

آره گریه کن ... گریه ... چقدر نازه .. چه خوشگله این صورت..؟

این صورت داره از بارون خدا میریزه ... شک داری بارون میاد؟

چه بارونیه؟ وای ... خدا داری چیکار می کنی..؟

من کجام..؟ وسط دریای رحمتت....آره وسط دریا بارونش خیلی نازه...

اونجایی که هیچ کی نیست .. هیچ کی غیر خدا ... غیر معشوق من ...

آره من عاشق خدا شدم ... عاشق نوازش بارونش رو گونه های گنهکارم ..

داره منو میشوره .. من شسته میشم ... چون خدا منو داره جدا میکنه

جدا از همه خواسته هام ..... دانسته هام


...

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 0:59 توسط fatemeh|



می ترسم‏...

می ترسم از نـــبــودنــت‏  نـــداشــتــن تو ویرانم می کند‏

وقتی نیستی کسی را نـــمـــی خــواهـــم‏ و وقــتی هستی تو را می خواهم‏

رنگها بی تو ســـیـــاه اســـت و در کـــنــار تو خاکستری ام‏

خداحافظی ات به جــنـــونــم مـــی کـــشــانــد‏,بـــی تو دلتنگم و با تو بی قرار‏

‏ بی تـــــو خــــســــتـــه ام و بــــاتــــو در فرار‏

در خـــــــیــــال مـــــن بـــــمــــــان‏

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 0:42 توسط fatemeh|





دیــشـب دلـتـنگ شــدم و رفــتــم ســراغ آسـمـان امــا هر چهـ

گـشتـم اثــری از مــاه نبود که نبود..


احــوال مــهتـابت چـطـور استـ  ؟!‏

چـه خــبـر از تــــمـــام خــوبـی هـایـــت و تــمــامـ بــدی هـای

منـ  ؟‏!‏

چـه خـبـر از تــمـامـ صـبـر هــایـت در بــرابــر تـمـامـ نـامــلایــمـت های

مــنـ  ؟!‏

چـه خـبر از تــمــام آن سـتـاره هــایــی کــه بــی مـنـ شــمـردی

و مــن بــی تو ..؟‏!‏

چـقـدر نـیـامده انــتـــظـــار خـبـر دارمـ ! 
چـه کــنـم دلــم بـرای تــمــامـ مــهــربــانـی هــایــتـ لــک زده است‏ـ !‏

راستی...

بــاز هــم آسـمــانـ دلـتـ آبــی اسـتـ یـا...؟‏!‏

مـی دانمـ تــحـمـلـم مـــشــکـلـ اسـتـ

امــا خـبـ چـه کـنـمـ  ؟‏!‏

یــکـ وقــتـ خـسـتـهـ نـشــوی و بــروی مـــاه دیـــگــری شــوی

هــیــچـــکـــسـ بــه اندازه مــن نــمــی تــوانـد آســمــانــتـ بــاشـد‏

تــــو فـــقـــطـ مـــاه مــنـ بـــمـــونـ و بـــاش‏ـ 

مـــاه مــن‏  !‏

.
مراقب خاطراتمان...روزهای با هم بودنمان
خلاصه کنم بهونه موندنم...مراقب خودمون باش‏!‏‏!‏
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 20:30 توسط fatemeh|



چه ازدواج کرده باشید ، چه نکرده باشید داستان را بخوانید


حتما این داستان کوتاه رو بخونید دوستای گلم


منتظر نظرات خوب شما هستم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 17:51 توسط fatemeh|



آری...


گاهی اوقات عاشق می شویم‏!‏


و طوری عــشـق می ورزیم که گویا مـعـشـوق پاره ای از تنمان شده


و هر لحظه او را به خود نزدیکتر می بینیم


به طوری که همه آینده خود را در وجود او خلاصه کرده


و حتی گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم میبینم


و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود


که میخواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده


و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر


گریه کنیم...

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 20:24 توسط fatemeh|



این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم.

سبزه را با یاد روی سبزه ات،

سمنو به یاد شیرینی لبخندت،

سایه دانه به رنگ چشم هایت،

سرکه با یاد ترشی مهربانیت،

سیب با یاد تردی ِ گونه هایت،

سکه با یاد درخشش قلبت

و سیر با یاد تندی کلامت....

با همه خوبی ها و بدی هایت دوستت دارم.

سال نو و عید نوروز رو به تمامی عزیزانم تبریک میگم

♥♥♥••♥♥♥••

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 1:59 توسط fatemeh|



منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

درچشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هات بزارم... ازعشق تو.. از داشتن تو... اشک شوق بریزم.. منتظر لحظه ای  مقدس که

تو را در

آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

آری من تو را دوست دارم

و عاشقانه تو را می ستایم...




نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 0:45 توسط fatemeh|



آغوشی باش و مرا به اندازه ی تمام اشتباهاتم بغل کن


بدون آنکه حرفی میانمان رد و بدل شود


فقط نگاه باشد و نفس...


زندگی آنقدر ها دوام نمی آورد


همین حالا هم دیر است...


نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 1:28 توسط fatemeh|



دوستت دارم رابخش کن


بخشی برای من


بخشی برای تو...


کشیدن صداهایش را اما


بگذار برای روزی که


بخشهایمان را به هم می بخشیم!!


http://funnyfa.org/wp-content/uploads/Picture%20Files/lovepix1/1.jpg



نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 1:7 توسط fatemeh|



روزی خواهد رســــــــید....


که دیگـــــــــر....


نه صدایم را بشنــــــــوی...

نه نگــــــــاهم را ببنی...


نه وجودم را حس کنـــــــــی....


و میشویی...با اشکت....


سنگ قبر خاک گرفته ی مرا.....


....
و آن لحظه است...که معنی تمام حرف های گفته و نگفته ام را میفهمی


ولی...

من دیگر ...نیستم.

----------------------------------------------

 

خدایا

خسته ام از دست مخلوقاتت ...

دلم را ربودند ،عاشــقــش کردند،شکستند

زیر پا لهش کردند

و

در آخر گفتند زیادی ساده لوحی !

خدایا ...

دلم پر از تنهایی ست یا همدمی برایم بفرست از آسمان یا مرا در آغوشت

 جای ده.

----------------------------------------------

 

بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود


چه بیقرار بودی زودتر بروی


از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی...

من سوگوار نبودنت نیستم!!!


من شرمسار این همه تحملم...

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 21:43 توسط fatemeh|



حوالی همین روزهای سفرت و رفتنت دلم چون همیشه هوایت را کرده است

 

هوای خودت...

 

مهربانیت...

 

 و عشقت که همیشه مرحمی بود بر این دل سرگشته ام


 

چه می شود ای تو که مقدس و مهربانی

 

بمانی برای این قلب شکسته که دل بهانه ات را می گیرد

 


خواستم بگویم عکست را گذاشته ام در قاب قلبم که نه بشکند و نه کسی ببیند

 

و اسم قشنگت بر زبانم که جز نام تو نام دیگری بر زبان نیاورم

 

در ضمن به خاطر داشته باش :

 

رفتن دلیل نبودن نیست


به سلامت برو...

 

که می سپارمت دست خدایی که تو را برایم فرستاد


شکسته می شود از دوریت بلور قلبم

 


وفادار به عشقت.....

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 18:33 توسط fatemeh|



دیشب با باران مسابقه دادم...!

 

او بارید و من اشک ریختم‏

 

او دلتنگ خورشید بود و من دلتنگ تو.... ‏

 

قانعم به (یادت‏)

 

پس یادت را از من نگیر

 

که یادت مهربانترین و بهترین تصویر دنیاست....

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 12:42 توسط fatemeh|



من از این فــــاصــــلـــه ها بی زارم


من تو و عشق تو رو کم دارم


من دلم میخواد کنارم باشی


میتونی همیشه یارم باشی


میتونی فــــــاصــــلــــه رو برداری


یا منو تو حصرتت میزاری


تو که هم صحبت این شبهایی


آخرین دلخوشی دنیامی


به تو وابسته شدم این روزا


تو رو هرشب میبینم تو رویا

بگو درکم می کنی میفهمی


یا که بی تفاوتی بی رحمی


میدونی چه قد برات دلتنگم


من با احساس خودم می جنگم


کاش بتونم بگیرم دستاتو

 

آرزومه یه شب بارونی


تو گوشم بگی پیشم می مونی


کاش بتونم با تو هم رویاشم


کاش اجازه بدی عاشق باشم


من از این فاصله ها بی زارم


من تو و عشق تو


من تو رو کم دارم...

نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 18:19 توسط fatemeh|



شاید باور نداشته باشی که بی تو هزاران بار در صدف نقره ای تنهایی ام می میرم

و شاید هیچ گاه نپذیری که همیشه در لحظه های من ایستاده ای

این را بدان که هر آنچه را که در زندگی دوست داشتم هرگز نتوانستم فراموش کنم...

***************************************

شب را خیلی دوست دارم

زیرا در سکوت شب وقتی به آسمان پر ستاره نگاه میکنم

با یادت در دلم بذر امید می کارم و با معبود به راز و نیاز می پردازم

بدون هیچ هراسی از افشای رازم با تو حرف می زنم

شب و تنهایی چقدر زیباست...

**************************************

شبها چراغ دلتو روشن بزار

تا فرشته ها راه پاکی رو گم نکنن

شب های بی فرشته سنگین میگذره.. مثل روزهای بی تو...

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید... آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

**************************************

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی...

 

*************************************


شوق دیدار تو را قاصد بی رحم چه داند؛آنقدر شوق تو دارم که خدا می داند...

*************************************

صداقت بهترین هدیه ای است که میتوان به دوستان تقدیم کرد

شیطان با دروغ آدم را از بهشت لغزاند و آدم با اشک صادقانه به خدا پیوست


طلوع هرچیز که زیبا باشد به زیبایی دیدن خوشحالی دوست نیست

*************************************

غروب لا به لای کوچه های دلم جا مانده و متانت از پله های نگاهم بالا رفت

 اما تنهایی... سکوت را بر لبهایم سنجاق کرد.

 تا تو آهسته بر سرم فریاد بزنی:‏(‏‏(دیوانه‏!‏ دوستت دارم‏)‏‏)

************************************

غمگین تر از زمستون پاییزه

چون بهاری ندیده

اما غمگین تر از اون منم که خیلی وقته تو رو ندیدم

***********************************

فرق آسمون خدا با آسمون دل من اینه که آسمون خدا یه ماه داره با یه عالمه ستاره

اما آسمون دل من یه تک ستاره داره که یه عالمه ماهه

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 18:14 توسط fatemeh|



هیچ گاه باور نکن که نبودنت را باور کنم

                                           هیچ گاه

                     باور نکن که به نبودنت عادت کنم

                    شاید به اجـبـار زمـانـه نـبـودنـت را تـحـمـل کنم

                                               اما اینکه نباشی را هــرگـز ‏!‏‏!‏‏!‏

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 21:23 توسط fatemeh|




امشب از آسمان دیده تو


روی شعرم ستاره می بارد


درسکوت سپید کاغذها


پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم


شرمگین از شیار خواهش ها


پیکرش را دوباره می سوزد


عطش جاودان آتش ها

آری؛آغاز دوست داشتن است


گرچه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندییشم

که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 14:40 توسط fatemeh|



وقتی که پا بر این جهان نهادم صدایی درگوشم طنین افکند...وبه من گفت...

تا آخرین لحظه عمرت با توأم‏!‏

 از او پرسیدم کیستی؟؟‏!‏‏!خنده ای کرد و گفت:...غـــم

من که خیال می کردم غــم عروسکی است که می توانم با آن بازی کنم خوشحال

 شدم...

بعدها که گذشت..

فهمیدم..که خود عروسکی بودم..که بازیچه ی غــم شدم‏!‏

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 1:55 توسط fatemeh|



ما کسایی رو که به فکرمون هستن رو به ـگریـه می اندازیم

ما گـریـه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن

و ما به فکر کسایی هستیم که هیچ وقت برامون گـریـه نمیکنن...

این حقیقت زنـدگـیـه

عجیبه ولی حـقـیـقـت داره...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 1:53 توسط fatemeh|



به او بگویـیـد دوسـتـش دارمـ

 

بـه او کـه گـل همـیشـه بـهـار منـ است

 

به او کـه قـشـنگتـرین بهـانـه

 

بـرای بـودن مـن اسـت

 

بـه او کـه عـشـق جـاودانـه مـن اسـت

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 0:5 توسط fatemeh|



بمان ای فصل ناتمام

بامن که ریشه در کودکیت دارم

بامن که تنها باتو عـــاشــقــــم

بیرنگ بمان

بمان تا مرا نگویند

بیهوده عـــاشـــق شدی...

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 15:26 توسط fatemeh|



کـنـار آشـیانه ی تـو مـن آشـیـانـه مـیـکنم

 


فضای آشیانه را پراز ترانه میکنم

 


کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای

 


ومن برای زندگی تو را بهانه میکنم...

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 15:23 توسط fatemeh|



تــو میگذری ..

                  زمان .. میــگـــــذرد !...

                                              چه كنم با دلــــی ...

                                                                             كه از تو ...

                                                                                             توان گذشتنش ...

                                                                                                                       نیست !!

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 14:22 توسط fatemeh|



نه تو می مانی و نه اندوه


 

و نه هیچکس از مردم این آبادی

 


به حباب نگران لب یک رود قسم

 


و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

 


غصه هم میگذرد...

 

 

آنچنان که فقط خاطره ای خواهد ماند

 


لحظه ها عریانند

 


به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 18:17 توسط fatemeh|



حق پـذیـرفـتـم شـکـسـت خـویـشـ را

 


                پـنـدهـای عـقـل دورانـدیـشـ را

 


مـن پـذیـرفـتـم که عــشــق افـسـانـه اسـت

 
                                  ایـن دلـ درد آشــنـا دیـوانـه اسـت


مـیـ روم شـایـد فـرامـوشــتـ کـنـمـ

 

                                 بـا فـرامـوشـیـ هــمـ آغـوشـتـ مـنـم


می رومـ از رفـتـنـ مــنـ شـاد بـاشـ


 

                        از عـذابـ  دیـدنـمـ آزاد بـاشـ


گـرچـه تـو تـنـهـا تـراز مــنـ مـی شـوی


                                                   آرزو دارمـ ولـی عـــاشــق شـوی

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 18:31 توسط fatemeh|




مطالب پيشين
» دلنوشته
» نامه ای عاشقانه و زیبا
» تولد وبلاگم
» پاییز را دوست دارم
» تولدم
» دعا کردم
» اعتکاف
» مخاطب خاص
» سـلام مــاه من‏!‏
» داستان عاشقانه
Design By : ParsSkin.Com